فرزندانم را در آغوش می گیرم و آنها را یک به یک می بوسم. همسرم پشت آنها ایستاده و اشک در چشمانش جمع شده. بچه ها را رها می کنم و به چشمان نگران او می نگرم. چند قطره اشک از چشمانش جاری می شود. دلم می لرزد. بچه ها را کنار می زنم و او را محکم در آغوش می کشم. دیگر دارد گریه می کند. دل داری اش می دهم و او را می بوسم. کوله ام را برمی دارم و بند پوتین هایم را می بندم. با آنها خداحافظی می کنم و برایشان دست تکان می دهم و حرکت می کنم. نیزار و صحرای کبیر را در پیش رو دارم. خیلی ها سعی داشتند که جلوی من سنگ بیاندازند. در دل من ترس بیاندازند و مانع رفتنم شوند. بعضی تهدیدم می کردند. حتی فرزندانم ، کوله ام را قایم می کردند. اما در این میان فقط یک چیز سد بزرگ رفتن من می شد. عشق همسرم!
وقتی نگرانم می شد و از مشکلاتی که با رفتن من برای آنها پیش می آمد حرف می زد و یا هنگامی که آرام آرام در خود گریه می کرد ، مرا به شک می انداخت. این مانع ، عشق بود. اما فقط من عاشق او نبودم. از همین حربه برای کسب موافقت او استفاده کردم و در نهایت آماده ی سفر شدم.
حال در میان نیزار قدم بر می دارم. آن قدر بلند هستند که گاهی از دیدن آسمان نیز محروم می شوم. با چاقوی بلند و تیزی که دارم آنها را می شکنم و راه باز می کنم.
شب شده . . .
نیزار را پشت سر گذاشته ام و در کنار درختی تنومند لانه کرده ام. آتشی برپاست و شام را آماده می کنم. چشم های نگران همسرم و لبخند فرزندان کوچکم را بخاطر می آورم. بعد از شام در کیسه خواب کوچکم فرو می روم. به فردا فکر می کنم . . . چه در انتظار من است . . . ؟
0 دیدگاه برای مطلب "سفر به خورشید"
ارسال یک نظر